معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....
........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......
برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»
از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
معلم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر .... نیست .........
آینه پاک زمان ... درنگاه گل سرسبز وجود ... در دل شادی و شور ... در سراپرده ایی از بود و
نبود ... زندگی رسم خوش عاطفه هاست ... گردش چرخ حیات ... تپش قلب زمین ... انعکاس
گل نورانی مهر ... بر بلندای تن آینه ها ... زندگی خنده زیبای امید ... برشب تیره یأس ... تابش
نور خدا ... بر دل مرده خاک ... زندگی سنبل عشق ... زندگی شادی و شوق ... زندگی یکسره
پیوند و صفاست ... زندگی ...


چه ساده با گریستن خویش زنده میشویم
و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم
و در فاصله ی این دو سادگی
چه معمایی میسازیم به نام زندگی.......!!!!!!
ارزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی و رویاها را
من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه اراستگیست
من چه میدانستم
هیبت باد سحر گاهی هست
من چه میدانستم
سبزه می پژمرد از بی ابی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز اهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند....
حمید مصدق

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صدای نا هموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت هستي با صدایش نه گلی ميشکفت و نه لبخندی بر لبي مي نشست به همين دلیل کلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را از کائنات گله داشت و فکر ميکرد در دایره قسمت نازيبا يي ها تنها سهم اوست و در نظام هستي عبارتی است که هرگز او را شامل نمي شود کلاغ غمگينانه گفت کاش خداوند اين لکه سیاه را از هستي مي زدود و بالهايش را مي بست تا دیگر آواز نخواند خدا گفت صدایت ترنمی است که هر گوشي آ را نمي شنود. در حالي که فرشته ها با صدای تو به وجد مي آیند((سیاه کوچکم)) بخوان فرشته ها منتظرند و کلاغ هیچ نگفت خدا گفت بخوان اين منم که دوست دارم صدایت و آواز خواندنت را و کلاغ خواند و اين بار عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد . هرگز ریسمان امید را رها مکن وقتی احساس ميکني که دیگر تحمل نداری جادوی امید به تونيرو مي دهد تا راه را ادامه دهي

دستانت را در دستانم بگذار
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودن به آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...




زندگی کردن
تلف بودن
پلاسیدن
نطفه ای را پرورش دادن
برای زندگی کردن
و این
تکرار تکرار است!
چقدر قبول دارم اینو کاشکی بعدشم مینوشت زندگیم
تکراراز اول تا اخر شوخی بیش نبود
خیلی زر زدم؟ببخشید...اما یه چیزو فهمیدم...به دل
خودم میتونم اعتماد کنم!


در سرزمين ِ بيگانهئي که در آن
هر نگاه و هر لبخند
نداني بود،
لبخند و نگاهي آشنا يافتهايم
.... من در تو نگاه ميکنم در تو نفس
ميکشم
و زندهگي
مرا تکرار ميکند
بهسان ِ بهار
که آسمان را و علف را
و پاکيي ِ آسمان
در رگ ِ من ادامه مييابد
.... تا نگاه ِ ما 
نه در سکوتي پُردرد، نه در فريادي ممتد
که در بهاري پُرجويبار و پُرآفتاب
به ابديت پيوندد...













هی مرد ... هیچ کس ... لیاقت اشکهای تو را ندارد ... و کسی که چنین ارزشی دارد ... باعث اشک ریختن تو نمی شود ...
و سنگ طفلی اما
خواب خوشم پریشان کرد





(سنگ طفلی اما خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می اشفت) 





چگونه باید دید؟
چگونه باید بود؟
چگونه باید زیست؟
چگونه باید مرد؟؟؟؟






(و کس نمی داند که در فراق تو دیگر گونه باید زیست
چگونه باید مرد)
میترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
نه از شبهای بیمهتاب و زوزهی گرگ ،
از آدمها... از آدمها میترسم .
از آنکه با من مینشیند و برمیخیزد .
از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگوید .
از دوستنمایان ...
از آنکه دوست مینماید میترسم .
از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا
میبافند ...
سالهاست که میترسم.
از آدمها میترسم و میگریزم به خلوت.
به خلوتِ خالی از چشم
میگریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را میپایند …
میگویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن
دل .
تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در زمان پیامبری میزیستم ، از ترسهایم میپرسیدم و از
عقوبتکشیدنم.
کاش ناگاه از جایی الهامم میشد که این درد که میکشم از
کجاست !
یکی از دوستانم ــ آن سالها میگفت:
- فکر کن حالا ! حتماً گناهی کردهای، توبه کن از گناهانت!
من فکر میکردم با خودم ... من گناه نکرده بودم
خدای من مثل خدای آنها سختگیر نبود که از من کارهای سخت
بخواهد 
مادرم همیشه میگوید : هر چه به ما میرسد، هر چه به ما
میدهند، هرچه که میگویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک
جایی از ما پرسیدهاند و بلهاش را گرفتهاند.
از من هم پرسیدهاند ؟
یادم نمیآید ... !
و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش.
......
من میترسم از این همه دروغ ... از تزویر . 
میترسم از متنعّم بیدرد که نفَس از گرما میآورد و لب به نصیحت و
شماتت میگشاید.
حتی از تو...
راستی ای چشمهای ناآشنا ! تو که ترسهایم را میخوانی... تو
کیستی؟
کیستی ای چشمهای پنهان ؟
از تو هم میترسم .
اما گاهی میخواهم به تو بگویم.
همهی ترسهایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.
شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.
ای مخاطب ناآشنا !
شاید دستهایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستارهای
چیدی .
... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !

سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد،
تا مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک
کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





بگزار بگویم دوست داشتن یعنی شکفتن گل سرخ بر روي بوته تيغ بران
و من دوستت دارم
زندگي با عشق يعني ليسيدن عسل از لبه تیغ
و من با تو زندگي مي کنم
.
و شيريني عسل را حتي به بريده شدن زبانم ترجيح ميدهم

















وقتی تو آمدی و دست نيازت را به سويم دراز کردی ، گفتم
ـ
ـ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی
ــ از تنهايی ؟ گفتی : همزبانی
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستی ؟ : صداقت
ـ
ـ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........
باز هم گفتم جدايی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به
چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودی و گفتی :
جدايی ، هرگز ... بی تو من می ميرم











افتاب را در بيكرانه هاي افق
ان دوردست ها
كه عزيمت را جاودانه ميكند
به تماشاييم
پنداري كه هميشه لحظه ها را به شمارش
اين سفر را جاودانه بايد
رجعتي از سر ناچاري
و رفتني ناگزير
بايد رفت بايد گذشت
اين هست هاي بي رمق
هجرتي را بايدند
نه از سر تفنن
كه بايد هايي در پشت سر دارند
اغاز ما پاياني بود
كه رجعتي را ميبايست
و اين پيشاني نوشت را بناگزير
بر گرده ميكشيم
اگر رفتن را شكستني ست
ميگذريم و ميشكنيم
اين اتاق اين پنجره دير زمانيست گشوده نيست
با غچه مي سوزد
اشك سر ميرود
خوابهاي كودكيم در كوچه پس كوچه هاي اشراق
گم شده اند
اين مائده هاي زميني
سوار بر هودج نور
بال بر بال فرشتگان سائيده
و هبوطي بر گناهي كرده يا ناكرده
آغازيده اند
كسي از دور ميخواندم
دليل پروازي كو؟
تو گويي بالهايم سوخته اند
اين باغچه
آن افتاب
آيا دستهايم جوانه خواهند زد؟

منم که پرسه می زنم میان لحظه های تو
منم همان که دلخوشم به عطر خنده های تو
منم که با تو می رسم به لحظه ی یکی شدن
همان پرنده تر منم همیشه در هوای تو
فقط تویی که می رسی به داد این شکسته پر
فقط منم که مانده ام از آن همه برای تو
...........................
یادم باشدحرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
که روز و روزگار خوش استهمه چیز بر وفق مراد است
وتنها.....تنها دل ما دل نیست
یادم باشد
جواب کین را با کمتر از مهر و جوابدو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد
از چشمه؛درس خروش بگیرمو از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد
سنگ خیلی تنهاست ....یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل سنگش بشکندیادم باشد
برای درس گرفتن و درس دادنبه دنیا آمدم...... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد
هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوانبی زبان که بسوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد
میتوان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردیکه از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد
سنجاقک های سبز قهر کردهو از اینجا رفته اند .... باید سنجاقک ها را پیدا کنم
یادم باشد
معجزه قاصدکها را باور داشته باشمیادم باشد
گره تنهایی و دلتنگی هر کسفقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد
هیچگاه از راستی نترسم و نترسانمیادم باشد که زنده ام

من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
عشق یعنی...
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
من / عشق

زیبا!
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا!
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم
که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
آن گونه عاشقم
که هر نفسم شعر است
زیبا!
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم...
زیبا!
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
آغاز کن مرا.......
حيفِ عمرم
حيفِ لحظهِ هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيفِ غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيفِ اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيفِ شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
حيفِ حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيفِ رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيفِ شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيفِ وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، تو خواب
حیف با وفايي من، حيفِ عشق و اعتمادم
حيفِ اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيفِ فرصت هاي نْقرُم، حيفِ عمرم و دقيقه م
حيفِ هر چي به تو گفتم، راس راسي حيفِ سليقم
حيفِ اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيفِ احساس طلائيم، حيفِ اين عشق و عقيده
حيفِ شاديم توي روزي كه ميگن تولدت بود
حيفِ عاشقيم كه گفتی اولش كار خودت بود
حيفِ اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيفِ نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيفِ اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيفِ قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيفِ اعتماد اون روز، حيفِ واژه ي خيانت
حيفِ اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا
حيفِ اون چيزي كه گم شد، ديگه ام نميشه پيدا
حيفِ اون شبي كه گفتم پيش تو كُمِه ستاره
حيفِ اون حرفا كه گفتی، گفتم اشكالی نداره

